3

اِجتَنَي ( يَجتَنَى، اِجتِناءً) : چيد « مترادف جَنَي، قَطَفَ»أحزَمُ النّاس: دور انديش ترين مردم

اِستَدَلَّ (يَستَدِلُّ، اِستِدلالاً) : خواستار راهنمايي شد، دليل خواست

اِستَوحَشَ (يَستَوحِشُ، اِستيحاشاً) : احساس تنهايي كرد

أشواك: خارها « جمع شَوك»

أغزَرُ عقلاً: خردمندترين، داناترين

اِمتَطَي (يَمتَطى، اِمتِطاءً) : سوار شد « مترادف رَكِبَ»

أنارَ (يُنيرُ، إنارةً) : روشن كرد،‌ نوراني كرد « مترادف نَوَّرَ»

إيّاك: هان، براي بر حذر داشتن به كار مي رود

حاكَي (يُحاكى، مُحاكاةً) : تقليد كرد « مترادف قَلَّدَ»

حَذَرَ: احتياط، پرهيز

حَقَرَ (يحقِر، حَقْراً) : خوار و ناچيز پنداشت

خَطب: گرفتاري

خِلال:‌ خوي ها، منش ها «جمع خَلَّة»

دَبَّرَ: درست و خوب به كار برد

رِجْل: پا<جمع آن أرجل، مترادف قَدَم>

ساتَرَ: پوشاند

سَبُع: جانور درنده «جمع آن سِباع»

سُؤْل: خواسته، آنچه طلب شود

صُداع: سردرد

صَدَرَ: بازگشت از آبشخور

ضارى: درنده گوشتخوار

ضَحَّي (يُضَحَّى،‌تضحية) : فدا كرد، قرباني كرد

ضمير: وجدان «جمع آن ضمائر»

ظَمأ: تشنگي «مترادف عَطَش»

عاجِل: پيش گيرنده، زود

عاصمة: پايتخت «جمع آن عَواصِم»

عِثار: لغزش

عَثَرَ (يعثِرُ) : لغزيد

غَدا‌(يَغدو، غُدوّاً) : شد « از اخوات كان»‌«در سپيده دم رفت»

فَلَت (يفلِت، فَلْتاً) : از دست داد، از دست رفت

قَعَدَ (يقعُد، قُعوداً) : نشست « مترادف جَلَسَ»

قَناة: نيزه [كانال تلويزيون]

مؤلمِة: دردآور

مَحسور: درمانده

مُعتَذِر: عذرخواه

مغلولة: در قيد و بند ، بسته

مَلوم: ملامت شده

مَكَّنَ: قدرت و توان داد

مُنَي: آرزوها «جمع مُنْية»

وَبَّخَ: نكوهش كرد

وِرْد: آبشخور


پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: